در 4 دسامبر 2017، من و بنساری در سن 24 سالگی عقد ازدواج خود را در شهر خود در سورات، گجرات، گره زدیم. ما سفر جدید با هم بودن خود را آغاز کردیم که پر از رویاها، خنده ها و شادی بود و با این قول که ستون فقرات یکدیگر باشیم.
اولین چیزی که در مورد صمیمیت فزاینده ما فهمیدم زمانی بود که شروع به لذت بردن از کاری سبزیجات مخلوط فلفل دلمه ای و کلم بروکلی کردم که توسط بانساری پخته شده بود. در طول سال های رشد من، این دو سبزی هرگز در صدر لیست 10 بهترین سبزیجات من قرار نگرفتند. اما همانطور که ضرب المثل می گوید: "راه قلب انسان از شکم او می گذرد" و بانساری درستش را ثابت کرد. من هم عاشق مهارت های آشپزی او شدم. هر روز برای من غافلگیر کننده بود زیرا بانساری برای من غذاها و دسرهای هندی و چینی را سرو می کرد. در عرض سه ماه از سعادت زناشویی ما، من یک غذاخور شده بودم. سایز دور کمر من از 30 سانتی متر به 32 سانتی متر رسید و تقریباً 4 کیلوگرم وزن اضافه کرده بودم.
ما چیزهای مشترک زیادی داشتیم از جمله سفر. در واقع، این هوس سرگردانی ما بود که ما را به هم نزدیک کرد و ما رویای تبدیل شدن به رانندگان جهان را داشتیم. بعد از شش ماه ازدواج با اولین پرواز بین المللی به رم پایتخت ایتالیا رفتیم. مانند هزاران زوج دیگر، من و بانساری نیز در فواره تروی توقف کردیم - آبنمای عظیم رعد و برق با مجسمههایی که با خدایان و اسبهای رومی تزئین شدهاند. این یک منظره دیدنی بود. به عنوان یک سنت، زوج ها برای روابط ابدی خود سکه ها را در آب می اندازند. چگونه می توانیم فرصتی را برای آرزوی یک عمر با هم بودن از دست بدهیم؟ ما به سنت عمل کردیم.
ما نزدیک به یک ماه را صرف سفر در سراسر اروپا کردیم و همه چیز سورئال به نظر می رسید. زندگی مانند یک افسانه به نظر می رسید که در آن هیچ مشکلی پیش نمی آمد تا زمانی که ما را به یک توپ منحنی پرتاب کند. یک روز متوجه شدم که در نگه داشتن اشیا مشکل دارم و این بر حرکات ظریف دست راستم تأثیر می گذارد. با احساس گزگز روی دست راست و بی حسی انگشت شست پای راست همراه بود. این پیشرفت در سیستم بدن من به تدریج شروع به ایجاد مشکل در عملکرد روزانه من کرد.
ناگهان زندگی ما به بن بست رسید و به نظر می رسید که برنامه های مختلفی برای ما دارد. برای یک لحظه احساس کردم زندگی دیگر مثل قبل نخواهد شد.
پس از چندین دور مراجعه به بیمارستانهای مختلف در شهر، پزشکان به من گفتند که به یک تومور مغزی نادر به نام آستروسیتوما مبتلا هستم. در سلول هایی به نام آستروسیت که از سلول های عصبی حمایت می کنند شروع می شود. برخی از آستروسیتوم ها بسیار آهسته رشد می کنند و برخی دیگر می توانند سرطان های تهاجمی باشند که به سرعت رشد می کنند.
این خبر لرزه بر ستون فقراتم انداخت و مانند خرده شیشه ما را سوراخ کرد. چند روزی بی حس بودم و مغزم از کار افتاد. شب های بی خوابی را سپری می کردم. بنساری با دیدن ساکت شدن من و مبارزه مداوم با انبوهی از افکاری که در ذهنم می چرخید، گفت که باید به دنبال درمان باشیم. ما در طول و وسعت کشور به دنبال درمان مناسب رفتیم اما بی فایده بود. با شنیدن پاسخ بزرگ "نه" یا "غیرممکن" از مشاوران، امید من کاهش یافت. "چرا فقط من؟" سوالی بود که بارها در ذهنم نقش بست.
بنساری هم با احساساتش می جنگید. گاه بی زبان می شد و ساعت ها به دیوار خیره می شد. به طور خلاصه، ما به سادگی گیج شده بودیم.
در میان آشفتگی احساسی و سردرگمی، پرتوی از امید بود، و این در قالب سخاوت و عزم بنساری برای پیروزی بر اوضاع ظاهر شد. نگرش "هرگز نگو بمیر" او اعتماد به نفس مرا در دوران چالش برانگیزمان تقویت کرد.
او با پایبندی به وعده ای که داده بود، به جستجوی بیمارستان ها و مراکز درمانی در اینترنت ادامه داد. ما حتی سعی کردیم با چند بیمارستان خارج از کشور تماس بگیریم. اما پشتکار خستگی ناپذیر و تلاش بی وقفه بانساری در نهایت ما را به وب سایت مرکز سرطان آپولو پروتون (APCC) رساند.
در سال 2018، ما به چنای پرواز کردیم تا با کارشناسان APCC برای مشاوره ملاقات کنیم.
Voila! ما در مکان مناسب و در زمان مناسب برای درمان بودیم. همانطور که پزشکان در APCC امید را در ما تقویت کردند، چشمان ما پر از اشک شادی شد و یکدیگر را محکم در آغوش گرفتیم.
پس از یک سری بحث و گفتگو با اعضای خانواده، در نهایت به درمان پیشنهادی «بله» گفتیم.
بعد، ورود من به دروازه پروتون بود.
بنساری دستم را در حالی که برای اولین خط درمانم به داخل بردند، گرفت. بعداً، پزشکان به من گفتند که تصویربرداری MR من یک ضایعه انبساطی لوبوله را در محل اتصال سرویکو مدولاری با حداقل ادم اطراف ضایعه نشان داد. ویژگیهای تصویربرداری آستروسیتومای درجه پایین را پیشنهاد میکنند. از آنجایی که از یک پیشینه غیرپزشکی بودم، از آنچه که پزشکان به من میگفتند بیاطلاع بودم. در برهه ای از زمان، فکری زودگذر به ذهنم خطور کرد و مرا به این فکر انداخت که آیا دوباره زندگی عادی خواهم داشت، اما بانساری، مثل همیشه، مانند صخره جبل الطارق در کنارم ایستاد.
من تحت بیوپسی ضایعه از رویکرد خلفی با برداشتن فورامن مگنوم و مگنوم و قوس خلفی C1 تحت Neuro-navigation قرار گرفتم. کارشناسان APCC به من توصیه کردند که تحت رادیوتراپی رادیکال با پروتون درمانی مدوله شده شدت قرار بگیرم. در طول دوره تابش از هفته آخر مارس 2019 تا هفته اول مه 2019، من یک بار در هفته مورد ارزیابی بالینی قرار گرفتم تا مطابقت با درمان و ارزیابی سمیت، در صورت وجود، بررسی شود.
در عرض چند روز پس از انجام درمان با پرتو پروتون، احساس بهتری پیدا کردم. هوم! برای من کار می کند به خودم گفتم. با دیدن لبخند من، بانساری گونه هایم را لمس کرد و به گجراتی گفت: "سارو تای جاسو را رام کن (تو بهتر می شوی)."
بعد از سه هفته درمان نسبت به روز اول احساس بهتری داشتم. جدا از درمان، Tender Loving Care (TLC) انقلابی خاموش است که هر روز راهروهای APCC را جارو می کند. مانند علم عمل می شود. در مورد من، این روند با تشخیص و درمان آغاز شد و پزشکان، پرستاران و سایر کارکنان برای اطمینان از حداکثر راحتی و رفاه، سنگ تمام گذاشتند. در APCC به من گفته شد که نشان داده شده است که پروتون درمانی کنترل موضعی بسیار خوبی بر سرطانهای مختلف و بهویژه سرطانهای واقع در برخی از سختترین نواحی مانند نواحی پایه جمجمه بدن دارد که درمان آنها دشوار است. چیزی که یاد گرفتم و دوست دارم اطلاعات را با دیگران به اشتراک بگذارم.
در طول دوره درمان به من توصیه شد که تمرینات بدنی خود را قطع نکنم. از این رو، مردی که قبلاً هرگز به ورزشگاه نرفته بود، اکنون یک "گیمر" معمولی است. وقتی تشخیص داده شد که تومور مغزی دارم، وزنم کم بود، اما امروز یک فرد سالم هستم و از نظر مذهبی رژیم بدنسازی خود را دنبال می کنم. من همچنین هر روز عصر پیاده روی طولانی انجام می دهم اما البته با بنساری. سفر سربالایی که طی کردیم مرا به یاد جمله زیر می اندازد:
"هرگز تسلیم نشو و همیشه امیدوار باش،
و زمانی که راه پیش رو تاریک به نظر می رسد،
همین حوالی گوشه را به حرکت درآورید،
نور منتظر است تا دوباره به شما بتابد.» ناشناس
من و بنساری که در شکوه پیروزی بر سرطان غوطه ور بودیم، هوس سرگردانی خود را تجدید کردیم. پس از درمان، اولین سفر ما به سنگاپور بود. این یک هدیه غافلگیرکننده از طرف من به او بود و او شایسته آن بود. به لطف پیشرفت تکنولوژی، من زندگی خود را به کمال می گذرانم. دنیا دوباره صدف من شد
بهترین بیمارستان نزدیک من در چنای